ميرزا محمد على وفا زواره اى

159

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

رونق 113 اسمش هاشم غسّال . زاده محله چهارسوق شيرازيان اصفهان است . صورتى است عجيب و هيئتى مهيب . از لون روى و موى ، به اهالى اقصى ممالك روس اشبه است و از اينكه ماده‌اش از كافور مستعمل والدش ، متكوّن گرديده ، وجودش دليلى موجّه . يكى از ظرفاى مترسّلين در وصفش ، چنين نگاشته ، و اين فقرات حقيقت آيات ، در تشبه اعضاش ، مرقوم داشته كه : « نعامه‌قامت ، بوم‌شآمت ، حواصل رنگ ، خرچنگ چنگ ، خفّاش چشم ، خرگوش پشم ، پيل توان ، گرازدندان است . دو لبش كه گويى با لبان شتر در يك مشيمه توليد كرده ، و با مكرمج ، از يك پستان شير خورده ، به واسطهء خروج انيابش يكديگر را هرگز ملاقات نكرده‌اند . كاش والدينش چنين مىبودند . بالجمله خلقتى چنان كريه است كه اگر شب ، به خواب دايه درآيد ، كودكش در روز لب به لبن ، نيالايد » . كاتب گويد : اگرچه چنين است و اوصاف ظاهره‌اش ، همين و كاتب بيچاره ، هفته‌اى يك روز كه كاش طالع نگردد از الم ملاقاتش كه ديگر نصيبم نشود « 1 » در آنين و حنين ، ولى : مصرع عيب مى ، جمله بگفتى هنرش نيز بگو به مضمون كريمه : « ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ » 114 در خلقتى چنين و صورتى بدين رسم و آيين ، از مبدأ فيّاض على الاطلاق ، طبعى موزون و سليقه‌اى به صفا مقرون ، افاضت رفته كه در طباع كمتر كسى از موزونان معاصرين ، مشهود آمده . بااين‌كه به واسطهء كراهت منظرش ، احدى از اهل بينش خود را راضى به تعليمش نكرده و پىسپار هيچ دبستانىاش نياورده‌اند ، با عدم خط و سواد و تتبع در اشعار شعرا ، افكارش در كمال رزانت و اشعارش را نهايت متانت است و اين معنى از قصيده‌اى كه در مديح سركار شرايع‌مدار ، قدوة الايام مقتدى الانام اسلاميان‌پناه - روح من يروح فداه - گفته بر

--> ( 1 ) - ( نسخه گ ، اين جمله را ندارد . )